سالهاست گریزانم

مرا به خود وا نمی گذارد سیل تنهایی

سرازیر از قله ای دوردست

گویی گمانش اینست :

هماره او را به سوی خود می خوانم

قافله ای از واژه های گنگ را

گوشی شنوا باید

نمی دانم ، تنهایی ز چه رو چشم به راهم ماند ؟

زین پس سایه همزاد خویش را

با ایما و اشاره خواهم خواند

شاید باران ، چشمهایش را بشوید

اشک ! غریبه ست با آسمان او

می رهاند مرا

اگر باران بگوید . . .


دسته ها : دلنوشته
X